به یاد شهدا

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد، چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

به یاد شهدا

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد، چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد

به یاد شهدا

اینجا محّل درد و دل کردن با شهداست.. همانهایی که علی وار زیستند، عاشورایی جنگیدند و عاشقانه پرکشیدند.. اینجا می آیم تا دقایقی از عمرم را به شهدا اختصاص دهم.. به آنها فکر کنم و در راهشان قدم بگذارم.. انشالله. کپی برداری از مطالب با ذکر یک صلوات به نیّت سلامتی امام زمان (عج الله تعالی فرجه شریف) آزاد است. التماس دعا

کد آهنگ

آقا رحمان

جمعه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۵۲ ق.ظ

سلام به روح پر فتوح تمامی شهدای راه حقّ و حقیقت..

 

این آقا رحمان که قراره در موردش صحبت کنیم.. یه زمانی با ما تو هیئت کار می کرد.. البته من اون زمانی که ایشان رو می دیدم، سنّ زیادی نداشتم. ولی به هر حال فکرشو نمی کردم که روزی شهید بشوند.. به قول پدر خانم شهید.. اگر کسی این شهید بزرگوار رو میدید، فکر می کرد نماز هم نمی خونه.. خدایا مارا به راه راست هدایت فرما.

شناخت زیادی از آقا رحمان ندارم. انشالله در آینده بتوانم مطالب بیشتری در مورد این شهید و خاطراتشان بنویسم.. البته اگر من رو محرم راز خودشون بدونن و خدا روزیمون کنه..



شهید رحمان میرزایی

کل اطلاعاتی که راجع به آقا رحمان دارم.. از سایت راسخون خواندم و البته منبع اصلی مجله یاران شاهد است.
حال بیایید مقداری با احوالات شهید  در اواخر زندگی دنیاییشان آشنا شویم.

راوی : همسر شهید که انشاالله خداوند بهشان صبر عطا فرماید

دوهفته به شهادت رحمان مانده بود،به همراه آقای فریس آبادی برای مأموریت به کاشان رفته بودند.به عنوان سوغاتی برای من شلواری آورده بودند .من اعتراض کردم. چون تا به حال هیچ وقت از این مدل شلوارها استفاده نکرده بودم.او گفت:«حتما لازمت می شود».بعد دیدم دفتری برداشت و در آن چیزهایی را یادداشت کرد.او او پرسیدم :«چه می نویسی؟» گفت :«در حال حساب و کتاب هستم.» گفتم :«شما که هنوز قراردادتان تمام نشده است!» گفت:«درست است ،اما باید روشن شود».آن زمان من خانه دار بودم و همه خریدهای خانه را همراه با او انجام می دادم ،اما کارهای بانکی و پرداخت قبوض را خودشان انجام می داد.دراین اواخر مرتب اصرار می کرد که این کارها را هم من انجام بدهم و دائما می گفت :«زمانی این کارها برایت لازم می شود.»روزی که به شهادت رسید، یکسری از مدارکش در منزل بود. صبح زود رفت تا آنها را بردارد.اتفاقا صاحبخانه او را دیده بود و ازصاحبخانه حلالیت طلبیده بود و گفته بود ،شاید رفتم و برنگشتم .حتی در محل کار روی تخته وایت برد نوشته بود:«ما رفتیم دیدار به قیامت». جالب اینکه قبل از شهادتش چند عکس از خودش گرفته بود و در یک سی دی در کشوی میز اداره گذاشته بود .بعد از شهادتش ، برادرش که برای جمع آوری وسایلش به آنجا رفته بود ،آن سی دی را دید.همه تعجب کرده بودیم که مگر او می دانست قرار است چه اتفاقی بیفتد!
خیلی سبکبال بود.اهل دنیا نبود.حتی یک دفعه به او گفتم :«از این پیراهن های چند رنگ بخر». گفت:«همین ها کافیه. همین ها را هم باید بگذارم و بروم.»من هم گفتم:«این جوری نگو! شما 33 سال داری!»جواب می داد:«بالاخره ماهم رفتنی هستیم .به قول معروف ، شتری است که در خانه همه می خوابد.»از همه جالب تر اینکه پیش بینی اش درست از آب در آمد.به علت سردی هوا در کل مراسم خاکسپاری و غیره من همان شلوار را که برایم سوغاتی آورده بود می پوشیدم.قبل از رفتن مقداری پول گذاشت و گفت:«برای پارسا لباس بخر.»گفتم:«پارسا خیلی لباس دارد.» گفت :«اشکال ندارد.بهترین را بخر».

یکی از الهامات قلبی رحمان این بود که یک ماه قبل از شهادت ،برای تهیه فیلم و گزارش سر خاک شهید پلارک رفته بودند.تعریف می کرد، در آنجا کلی گریه کرده بود و همان جا آرزو کرد که ای کاش من هم مثل شما باشم و خداوند شهادت را نصیبم کند.

قسمتی از دست نوشته های پدر همسر شهید :

"مدتی از رفتن پدر نگذشته بود که اطلاع دادند هواپیمای 130C سقوط کرده است .با کنجکاوی و کسب اطلاع بیشتر از صدا و سیما دریافتیم که پدر در سانحه هوایی شهید شده و پیش خدا رفته است .پدر رفت و دیگر برنگشت"


خب ، آقا رحمان ، خوشا به حالت که به آرزویت رسیدی..


لطفا صلواتی قرائت بفرمایید به نیت سلامتی امام زمان علیه السلام و شادی ارواح طیبه شهدای راه حق و حقیقت



  • ۹۵/۰۱/۲۷
  • ۹۷ نمایش
  • گمنام

رحمان میرزایی

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">